خاله بشیم رفت
عزیز ترینم من تا 7 عید برات نوشتم 8 عید بود که با هم خونه مونده بودیم و اون روز کلی خونه رو تر تمیز کردیم و قرار شده بود که کارای بابایی تموم بشه و 9 با هم بریم مسافرت. بین دو جا من و بابایی با هم فکر کرده بودیم که بریم و تا بابایی از در اومد من که خیلی ذوق زده بودم گفتم بریم .. کی راه مییفتیم و... بابایی منو بغل کرد و گفت فعلا باید جای دیگهای بریم. من که تعجب کرده بودم گفتم: کجا؟؟ گفت خونه خالت.....
من تا آخرشو خوندم. خالم... خاله جونم... آخ
روز اول عید آخرین باری بود که خاله بشی منو دیدیم براش کیک گرفتیم و مثل همیشه تولدش رو گرفتیم. همه اون روز جمع بودیم کنارش. اون روز خیلی ساکت بود . چند بار بهش گفتم خاله جون قربونت برم خوبیییی؟؟ خاله جونم چند وقت بود که مریض بود. من عاشقش بودم. یادم میاد بچگیام خونشون بهترین جای دنیا بود برام . عاشق باغچه پر گلش بودم که اجازه میداد من آبش بدمو به هوای اون کلی آب بازی و شیطونی کنم. همیشه موهامو برام میبافت . بافتهای خوشگلی که خودش بلد بود و توی مدرسه همه دخترا بهم حسودیشون میشد که اینقدر موهام قشنگ شده. شبا برام کتابای خیلی خوبی میخوند و کلا اونم عاشقم بود. میگن خاله بوی مادر و میده. وقتایی که مامانم ماموریت میرفت همیشه مامان بزرگم من و میبرد خونه خاله تا حال و هوام عوض بشه. باورم نمیشه که دیگه نمی بینمشون. مامان جونم (مادر بزرگم) آقاجونم(پدر بزرگم) و الانم خاله بشی جونم...
عزیز گل من میدونم تلخ برات نوشتم . میخواستم بدونی که زندگی همین طورههه کسانی که عاشقشونی یک روزی میرسه که دیگه نیستن این رسم این زمونست. باد تا هستن قدر شونو دونست و باهاشون بود ...
عاشقتم گلم داغ نبینی و همیشه سلامت زیر سایه مهربون پروردگار دو عالم محفوظ باشی عشق من




خاله بشیم رفت
